یکی دو تا نیستم که با مردن تموم شم. گاهی من می میره و یه من ِ دیگه جا رو پر می کنه و می شه خودم. گاهی هر منی یه ساز می زنه و بعد گم می شه، فراموش می شه. و بعد من می مونم و یه عالمه من که نمی دونم کدومشون گم شده ، من می مونم یه عالمه ساز و نت نواخته شده که رقصیدن با هیچ کدومشون رو بلد نیستم.
گاهی تصمیم می گیرم هرچی من تو وجودمه بکشم ، قبل از اینکه خودشون بمیرن یا فراموش شن ، و خودم باشم. اما یادم نمی آد من ِ واقعی کدومشون بوده و هست. اما نمی دونم خودم کدوم این هام.
گاهی خودم رو گم می کنم.
نوشتم که یادم بمونه.
دهانم را باز و حرفش را قطع می کنم؛ داد می زنم و از پشت هاله های اشک، به چشم های گرد شده اش می خندم.
پ.ن: ای خوانندگان ِ شونصد سال پیش! آخرین باری که اینجوری نوشتم کی بوده؟D:
پ.ن: خواب دیدم امتحان فیزیک دارم! بعد هیچی بلد نیستم! آخه سوالاش اصن فیزیکی! نبود. بعد هیچی دیگه از خواب که بیدار شدم بعد ِ اینکه یه عالمه زار زدم ، یادم افتاد امتحانام تموم که شده هیچ ، من تو اون خوابه هم با تقلب بیست شده بودم ( دقیقا خرخون ِ کلاس پیشم نشسته بود با فاصله نیم سانت!) !! D: بعد به این نتیجه رسیدم که توهم درس دارم شدید! دهمین باری بود که بعد از امتحانا همچین خوابی می دیدم!!!D:
که مرده باشی.
زنده باد دستانت را،
که مشت کرده باشی.
زنده باد چشمانت را،
که نبسته باشی.
زنده باد تو را،
که "ندا" باشی.
پ.ن: شاید اگه خودت رو معرفی می کردی به حرفات اهمیت بیشتری می دادم. عروسک نحس حالا دیگه از اون ادبیات بچگانه و نامعقولی که داشت درآمده و این برای خیلیا ناخوشایند بود. البته منم بدم نمی یاد دوباره همون فضا رو - این بار حرفه تر و درست تر- ایجاد کنم، ولی... .
در هر صورت مرسی!![]()
مرد تعریف می کند... از آشنایی تا به حال ، جدایی. زن گریه می کند. انگشت اتهام به سوی هم روانه می کنند.توهین ها و تحقیرها. دهانشان که بسته می شود فکر می کنم ساکت شده اند. می خواهم چیزی بگویم. یکهو دوباره شروع می شود. اما این بار ، مثل دیوانه ها که آخرش می فهمند چقدر باز همدیگر را دوست دارند ، مرتب برای هم از علاقه شان می گویند. ازین موردها زیاد داشته ام. سری تکام می دهم و بلند می شوم در را باز می کنم تا بیرونشان کنم و بهشان بگویم چقدر احمقند و چقدر وقت مرا هدر داده اند ، سه تا از آن روپوش سفید های لعنتی می آیند تو و مچ دست هایمان را می پیچانند. روسری و مقنعه ی را از سر امیر و کت و شلوار رئیس را از تن سیا در می آورند، آمپول هایشان را در بازوهایمان فرو می کنند و می روند. چشم هایم سیاهی می رود ؛ دفتر تعطیل می شود.
پ.ن: چون نظرا رو تایید نمی کنم ، اتفاقات خیلی جالبی می افته! گاهی بعد از هفته ها نظر می گیرم که " من اولم!" یا "آخی نظر نداری؟ پس من اولین نظرو می دم" و اینا! ! کلا خیلی حال می کنم!!
پ. ن: کلیک ، به هر حال من یه فنه دوآتیشه ی پارامر ام!D:
ساعت ده و سی دقیقه: جناب "ایهیم" کامنتتون رو خوندم. جالب بود.گفتین وبلاگ قبلا متفاوت تر بود. شاید منظورتون نوع نگارش و لحن تهاجمی من بود که الان با توجه به این که دو سال گذشته یه خورده عوض شده! در هر صورت خوشحالم که از قدیمی ها گذرش به اینجا افتاده. در ضمن ، من هنوز هم عروسک نحس هستم اینو یادتون نره، چون حرفتون به شدت یه توهین برام به حساب می آد : "عروسک نحس سابق!!"