چرا؟ چرا تو سنت های قدیمیمون نوشته آخرین چهارشنبه ی سال باید از رو آتیش بپریم؟ که احساس کنیم جهنم درست زیر پامونه و سقوط نکنیم؟ یا سرمونو بالا بگیریم و موقع پرش ، چند سانتی به خدا نزدیک تر بشیم؟! من می گم خدا اینجاس: توی قلبم؛ پس دلیلش این نمی تونه باشه.
من دلم می خواد بپرم. ولی نه به خاطر دوری از جهنم ِ زندگی و نه به خاطر آسمون ِ پر ستاره!
می پرم ، چون عاشق پریدنم!
من نگاه رو خیلی دوست دارم و هیچ وقتم نتونستم و نمی تونم چشمامو بندازم پایین و از دیدن ِ آدما و محیطه اطرافم لذت نبرم. و همیشه هم توی نگاهم به آدما نهایت ِ سعیم رو می کنم که هیچ حس خاصی رو منتقل نکنم، چون انسان تنها موجودیه که همه چیزو به منظور می گیره.
ولی در رابطه با نگاه دیگران به خودم ، اوضاع یه مقداری فرق می کنه. چون خودم از نگاهم هیچ منظوری ندارم ،به سرعت متوجه نگاهای بد و منفی دیگران می شم و واکنش بدی هم نشون می دم. خب، گاهی هم هست واقعا طرف منظور خاصی نداره و از یه مسئله ای ناراحته یا سرش درد می کنه یا به هر دلیله دیگه ای، چپ چپ نگاه می کنه!! موضوع اصلا این نیست. موضوع زمانیه که شخصی زل می زنه تو چشمای تو ، یه ابروشو می ده بالا ، دماغشو چین می اندازه و با یه چشم غره ، روشو می کنه اونور و بعد دوباره و دوباره هم این کارو تکرار می کنه و حتی یک ذره هم با خودش فک نمی کنه شاید کاری که می کنم بد باشه و توجه دیگران رو هم جلب کنه. و من هم فک نمی کنم چنین نگاهی بی منظور باشه و متاسفانه این جور رفتارا و نگاها رو هم بیشتر بین هم جنسای خودم ، یعنی خانوما، می بینم.
دختری نیستم که با آرایش ِ خیلی زیاد برم بیرون که بگی باعث جلب توجه می شه [که حتی اگه اینطوری هم بودم به هیچ احدی ربطی نداشت و هیچ کسی حق نداره نگاه ناجور کنه. آرایش ِ تند یه سلیقه اس که هرکی خوشش بیاد استفاده می کنه، هرکی هم بدش بیاد روشو می کنه اونور!!] ، دختری هم نیستم که خیلی ساده بگردم و بازم اینجوری جلب توجه بشه[!!] ، قیافه ام هم که یه چیزه خدادادی هست و من نمی تونم صورتمو بکَنم بندازم اونور و بگم خوشگلی و زشتیم جلب توجه می کرد!! پس علت این جور نگاها چیه؟ چرا همه ی خانومایی که ناراحتن و می گن به جنس زن مثله یه کالا برخورد می شه ، نگاهشون به هم جنس ِ خودشون خریدارانه اس؟ اگه کسی خوشگله ، چرا باید بهش با حسادت نگاه کنیم؟ اگه کسی زشته ، چرا باید با تنفر بهش نگاه کنیم؟ مگه نمی گین تو هر کار ِ خدا و تو هر چیزی که آفریده یه حکمتی هست؟ پس چرا انقد توی این حکمته فضولی می کنیم؟! مگه نه اینکه هممون آدمیم؟
می دونم شاید دارم به موضوع خودخواهانه نگاه می کنم که هرکسی هرجور باشه ، چه زن چه مرد ، به خودش مربوطه و دیگران حق ندارن راجع بهش نظر بدن و قضاوت کنن.ولی واقعا یه کم فکر کنیم ، چرا به جای ایراد گرفتن و طلبکار بودن از دیگران ، برنمی گردیم به خودمون و خودمون رو درست کنیم؟ چرا با حسرت می گیم دو هزارو پونصد سال فرهنگ ایرانی گم شده ؟ چرا هیچ کس فرهنگ ِ خودشو درست نمی کنه؟تا کی میخوایم با نیش و کنایه و چشم غره ، هم دیگه رو اذیت کنیم؟
مشکلات ِ زندگی و استرس و این جور حرفا رو هم بهونه نکنید که به نظرم مسخره اس. مگه هرکسی یه مشکلی براش پیش اومد باید دق ِ دلشو سر دیگران خالی کنه؟
پ.ن: خیلی سخته از دست دادنه کسی که سال ها همراهت بوده. کسی که به وجودش عادت کردی ، به نگاهش، صداش، حرفاش ، خنده هاش...به خودش. از دست دادنه کسی که سال ها به وجودش عادت کردی و الان یک ساله که رفته.
رفت ولی می گفت که هنوز خیلی کارا داره که انجام بده. رفت و ما به تدریج به جای خالیش هم عادت می کنیم. و عادت می کنیم به خاطره شدن ِ اون چشمای مشکیش ، که همیشه یه غمی تهش موج می زد و اون صدای دورگهش ، که همیشه یه بغضی تو همه ی خنده هاش پنهان بود. عمو خسرو ، یه ساله که رفتی و ما رو تنها گذاشتی با یه دنیا خاطره و حسرت و روزای تکرار نشدنی.
اولش که رفتیم، مرده [برای راحتی بهش می گم عمو] کاری براش پیش اومده بود به همین دلیل خودش خونه نبود .یکی ، دو ساعت بعد که عمو اومد، با توجه به اینکه اون روزا این بحثا خیلی خیلی داغ بود، هنوز وارد نشده شروع کرد به حرف زدن!! من اولش ساکت بودم و علاقه ای نداشتم وارد بحثشون بشم. نشسته بودم و هر از چند گاهی پوزخندی می زدم و به حرفاشون گوش می دادم. می گفت : اگه میم.میم بیاد، جامعه به گند کشیده می شه. همین الان طرفداراش انقد وضعشون افتضاحه که آدم خجالت می کشه نگاشون کنه، دیگه اون موقع که انتخاب بشه و بیاد روی کار، قیامت می شه!!! می گفت: من نگران بچه هامم. خب تو خیابون همین زنا رو می بینن یاد می گیرن!!!!! می گفت یعنی چی پارچه می بندن به پای سگ و گربه و حرمت شکنی می کنن!!
یه دفعه برگشت گفت: شوهر فلانی تعریف می کرد، می گفت یه زنه ، بچه به بغل، یه مانتوی سفید ِ نازک پوشیده بوده که قشنگ معلوم بود زنگ شـ ورت و سوتـ.ینش سبز بوده!!! شوهره بی غیرتشم کنارش واساده بودا!! من خودمم یه بار ، با چشمای خودم دیدم مانتوی زنه اصن دکمه نداشت همه هیکلش بیرون بود!!!!
هرچقدر که خودم رو ساکت کرده بودم و احترامش رو نگه داشته بودم، با این حرفش منفجر شدم! بهش گفتم اولا مگه شما نمی گی وضع این خانوما اونقدر خرابه که حتی خجالت می کشی نگاشون کنی؟ دوما ، هرکسی مختار و آزاده هرجور می خواد بگرده و هرکاری می خواد بکنه به هیچ کسی هم ربطی نداره. شماهایی که انقد ادعای مذهـ.ب می کنید و از این وضعیت ناراضی هستین، چرا نگاه می کنین؟!! گفتم شوهره فلانی اگه خیلی ناراحته چرا زل زده به یه خانوم غریبه که رنگ لباس زیرشم درآورده؟!! هرکی ناراحته ، چشاشو ببنده. هرکی هرجور بخواد می گرده و اون کسی هم که درست تربیت شده باشه، زرتی بلند نمی شه به تقلید نابجا از دیگران...
حرفام که تموم شد ، عمو یه سرفه ای زد و به اسم اینکه سیگار می خوام بکشم پاشد رفت توی اتاق...
.
دیشب به رسم ادب و احترام و به دلیل که بگیم ما به خاطر اینجور اختلافات جزئی[!!]، دوستی ها رو خراب نمی کنیم، شام دعوتشون کردیم خونمون. دوباره همون بحث شروع شد ولی خیلی شدید نبود که یهو بابام یاد ِ یه سی دی افتاد که تو همون روزای انـ.تخابـ.ات پخش شده بود: سی دی دروغ های ا.ن!! و بعد از من خواست که برای این حامیان سرسخت اوشون! این سی دی رو بذارم تا جیگرشون حال بیاد!! البته بگم که اون لحظه حرفی از دروغ وسط نیومد و همین اونا رو مشتاق کرد به دیدنش!
بعد که پاشدم سی دی رو بذارم توی دستگاه ، خانومشون از مامانم پرسید که دقیقا سی دی ِ چیه ا.ن هست !! و مامانم هم بهش گفت، که یهو دیدم چهره اش جمع شد تو همو درحالی که دستاشو تو هوا تکون می داد با اه و پیف فراوون گفت: اه اه پس نمی خواد بذاری عروسک، نه نذار عزیزم!!!
منم که یه مسیر طولانی واسه گذاشتن سی دی طی کرده بودم با حرص برگشتم گفتم: کسی که همچین انتخابی می کنه باید تحمل شنیدن انتقاد و نظرات مخالفم داشته باشه و بعد، سوت زنان جمع رو ترک کردم!!
بعدا نوشت : به کامنتر محترم آقای امیر: اولا من اینجا به هیچکس توهین نکردم پس شما هم حواستون به حرف زدنتون باشه. دوما من خودم هم سادات هستم و این مسئله که طرف چون وضع ظاهرش به مزاج شما خوش نمیاد قلبا باید آدم بدی باشه و مسلما طرفدار میم. میم هم هست رو اصلا قبول ندارم!!!!! و البته این نظر منه و من هم هیچ اعتقادی ندارم که اگه کسی ریش بذاره تا کف پاش یا چادر بپوشه خیلییییی آدم خوبیه و در مقابل، اونی که یه کمی به ظاهرش اهمیت می ده خوده شیطونه!! کاش یه کم نگاهمون به ماجراها عمیق تر بود. نمی خواستم بگم ولی همون کسی که گفته كسي حق نداره با اين افراد كوچكترين برخوردي كنه...اينها همه عزيزان من هستن ،به هرکسی هم که دستش اومده توهین کرده. و این جوونای ما هستن که زیر مشت و لگد و باتوم نیروهای اکثرا لبنانی همین ایشون له و نابود می شن. در ضمن ما محتاج به بخشش بنده های خدا نیستیم، و خود خدا هم کسی که دروغ می گه و ریا می کنه رو انشالا که می بخشه!! کاش سطحی نگر نبودیم. کاش.
یکی از کتابایی که برداشته بودم ، "موسیقی آب گرم" بود که خیلی تعریفشو شنیده بودم؛ ولی هرجا می رفتم یا تموم کرده بودن یا مجوز ِ فروششو نداشتن!!
دیروز نشستم به خوندن. داستانه اولو خوندم ، تعجب کردم ولی به روی خودم نیاوردم. داستانه دوم رو هم خوندم ، هنگ کردم! به داستانه سوم که رسیدم دلم می خواست خودمو بکشم!!
نمی دونم نظر کسایی که این کتاب رو خوندن چیه. این کتاب 12 تا داستان کوتاه داره که اسمش از نظر من داستان نیست. یه سری هجویاته که شاید سر داشته باشه ولی ته نداره.هیچ طرح خاصی توی هیچ کدوم نیست. آزادی ِ قلم ِ بیش از حد نویسنده و راحتیش هم که باعث شده بود بعضی ها راجع بهش موضع گیری کنن. اما اکثریت تا جایی که من دیدم ، می گفتن کتاب ِ شاهکاریه!!
هنری چیناسکی نقش اول ِ این شبه داستان هاست. یه آدم ِ معمولی که با زنا مشکل داره و شاعر هم هست و یه سری خصوصیات ِ بامزه ی دیگه!!!
از دیشب که با عشق شروع به خوندن کردم و بعد با تعجب کنار گذاشتمش ، از بین شاعری که موقع شعرخونی ِ خودش و بقیه مست می کنه تا مرد فلجی که کثافت دور و برش رو گرفته و موقع شاشـ.یدن توی بطری ، حتی گوش چپش رو هم کثیف می کنه ، تا الان که باز نشسته بودم به خوندش ، فقط یک چیزی نظرم رو جلب کرد و خیلی برام جالب بود اونم یه جمله ی ِ نوشته شده روی کتاب بود:
These words I write keep me from total madness.
Charles Bukowski.
البته یه سری جملات هم توی حرفای هنری یا بقیه شخصیتا بود که واقعا دوست داشتم ولی وقتی این جمله ی ِ روی کتاب رو خوندم ، یه حس ِ خاصی بهم دست داد. فک کردم چقد این جمله در رابطه با خودمم صدق می کنه و چقد نوشتن و سرهم کردن ِ کلمات ، برام مثل ِ یه داروی آرامش بخشه؛ و بعدش چقد حس خوبی نسبت به کتاب پیدا کردم!
* ایشون همون خانوم آنی ویلجت ِ دورانه کودکی شون هستن که وبلاگ مغز رو می نوشتن! الان ماشالا ماشالا کلی بزرگ شدن!!D:
پ.ن : راستی کتاب "احتمالا گم شده ام" هم خیلی خوب بود. صدام که نمی رسه بهشون، ولی می خواستم به خانوم سالار تبریک بگم. سبک ِ نوشتاریشو خیلی دوست داشتم.
تازه چی فک کردین ، چند تا کتاب ِ دیگه ای هم که خریده بودم ، خوندم تموم شد!!! :)))
پ.ن: انقد خوشم میاد با وجود اینکه من کامنتینگ رو در بعضی موارد ممنوع کرده بودم تو پست قبل ، عده ای از دوستان به هیجاشون حساب نکردن و منو شرمنده کردن با حرفاشون! انقد خوشم میاد.:))))